خط داستانی
در جامعه کوچک آمتفورس در وارلند، اولوف زندگی آرامی را بهعنوان زنبوردار سپری میکند پس از از دست دادن همسرش سالها پیش. تنها چیزی که باقی میماند دختر نوجوانش لیسه است که بهطور فزایندهای میخواهد از محدودیتهای خانه فرار کند. اولوف برای رسیدن به او مبارزه میکند و غم سالها در سکوت دفن شده است تا اینکه ناگهان بیمار میشود و ناچار است با تمام آنچه بازگو نشده است روبهرو شود. با حساسیت فراوان، مارکس کارلسون مراحل مختلف زندگی را روایت میکند و یادآور میشود شکنندگی میان انسانها میتواند هم درد و هم روشنایی را به همراه داشته باشد.